|
|
|
يادداشتهاي لبنان - 19
چریک عاشق: ویژه سالروز شهادت دکتر مثطفی چمران
|

 |
|
دستنوشته های دکتر چمران
يادداشتهاى
لبنان - 19
19
فوريه 1978
امروز عدهاى از پدران و مادران، از قريههاى مرزى
جنوب به مدرسه آمدند تا بچههاى خود را بيرون ببرند.
سؤال شد، گفتند كه افسران اسرائيلى به آنها تأكيد
كردهاند كه هر كس فرزندى در مؤسسه جبلعامل دارد
بيرون ببرد، زيرا اسرائيل مدرسه را بمباران خواهد كرد،
و از اين جهت خوف و وحشتى زائدالوصف پدران و مادران را
فراگرفته است و پريشان و نگران دستهدسته به مدرسه
آمده، بچههاى خود را مىبرند.
آيا اسرائيل مدرسه را بمباران خواهد كرد؟
مدرسه جبل عامل، پايگاه حركت محرومين و امل، چشمه
جوشان عشق و فداكارى، سرچشمه ايمان و اسلام حقيقى و
ارزشهاى خدايى، مدرسهاى كه بيش از ده استاد و دانشجو
تا به حال شهيد داده است، مدرسهاى كه مورد هجوم
دشمنان قرار گرفته و با فرياد اللَّهاكبر، زير رگبار
گلوله، راكتها و خمپارهها جنگيده و شرافتمندانه از
موقعيت خود دفاع كرده، مدرسهاى كه پايگاه شيعه در
جنوب لبنان است، مدرسهاى كه خانه امام موسى رمز طايفه
است، مدرسهاى كه دژ شكستناپذير شيعه به شمار
مىرود...
با اين صفات بعيد نيست كه اسرائيل، مدرسه را بمباران
كند و شاگردان بىگناه را، به خاك و خون بكشد. من در
مدرسه ماندهام و مىخواهم بمانم، تا اگر هجومى صورت
گرفت با شاگردانم به شهادت برسم.
بگذار اسرائيل مدرسه مرا به خاك و خون بكشد، من تصميم
گرفتهام كه با قدرت ايمان و فداكارى و با قاطعيتِ
شهادت، كابوسِ وحشت را به زانو درآورم و اژدهاى مرگ را
رام كنم. باشد كه در تاريخ شيعه حسينى، برگ رنگينى از
افتخار رسم كنم.
تكيه بر عشق و استقرار در خانه دل، اميد و آرزويى
ملكوتى بود. تدبيرى عقلايى، زيركانه كه روح مضطرب و
ناآرام مرا، از تشويش نجات مىداد. و براى من امنيتى
در بعد عشق و روح، مستقل از جسد و مسكن بهوجود
مىآورد. اما افسوس كه خداى بزرگ به اين امنيت و
آرامش، حتى در بعد عشق و روح هم، رضايت نداد و نخواست
كه دل من بر عشق خانه بگيرد. و يا دلى استقرارگاه عشق
سوزان من گردد، و از اين طريق امنيت و آرامشى براى من
تأمين شود. به هر كسى كه دل باختم، عشق مرا تحمل نكرد
و روح سرگشته مرا آرامش نداد و قلب شيفته مرا استقرار
نبخشيد.
از عشق و آرامش نيز گذشتم. از همه دلبستگىهاى شخصى و
لذات فردى صرفنظر كردم. خواستم قلب خود را، با مبارزه
در راه عدالت و گسترش ارزشهاى خدايى آرامش بخشم،
خواستم كه خود را با عشق خدايى و پيروزى نور بر ظلمت و
شكست طاغوتها و آزادى بشر از زنجير اسارت، و سعادت
انسانها خوشحال كنم. خواستم از ابعاد خواهشها و
آرزوهاى عادى بشرى بيرون آيم و رخت بخت خويش را بر
سراپرده ملكوتى بارگاه خدا بگسترانم. از همسر خويش و
جگرگوشههايم گذشتم و همه را بهدست تقدير سپردم. تا
مگر يتيمان و دردمندان را كمك كنم. كوه غم و درياى درد
را بر دلم پذيرفتم تا شايد غمها و دردهاى بينوايان را
درمان كنم. حرمان و محروميت و تنهايى را بر خود
پذيرفتم تا قلبى از حرمان نسوزد و روحى از تنهايى
پژمرده نشود. و آه دردمندى، در دل شب سكوت ظلمت را
نشكافد.
19 فوريه 1978
خدا بود و ديگر هيچ نبود
خدا بود و ديگر هيچ نبود، خلقت هنوز قباى هستى بر عالم
نياراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و
وحشتناك، و در دايره امكان، هنوز تكيهگاهى وجود
نداشت. خدا كلمه بود، كلمهاى كه هنوز القاء نشده بود،
خدا خالق بود، خالقى كه هنوز خلاقيتش مخفى بود، خدا
رحمان و رحيم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباريده بود، خدا
زيبا بود، ولى هنوز زيبايىاش تجلى نكرده بود، خدا
عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و
توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته
بود، در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را
بنماياند؟ در سكوت چگونه كلمه زاييده شود؟ در جمود
چگونه خلاقيت و قدرت تظاهر كند؟ عدم بود، ظلمت بود،
سكوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلى كرد، كوهها، درياها، آسمانها و
كهكشانها را آفريد، چه انفجارها، چه طوفانها! چه
سيلابها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و
زندگى باشور و هيجان زائدالوصفش به هر سو مىتاخت.
درختها، حيوانها و پرندهها بهحركت درآمدند. جلال،
بر عالم وجود خيمه زد و جمال، صورت زيبايش را نمايان
ساخت، و كمال، اداره اين نظام عجيب را بهعهده گرفت.
حيوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و
وجود نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان سرود پرستش سر
دادند.
آنگاه، خدا انسان را از حَمَاءِمَسْنُون آفريد و او
را بر صورت خويش ساخت، و روح خود را در او دميد و اين
خلقت عجيب را در ميان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غريب و ناآشنا، از اينهمه رنگها، شكلها،
حركتها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشهاى
ديگر مىگريخت، و پناهگاهى مىجست كه در آن با يكى از
مخلوقات همرنگ شود و در سايه جمع استقرار بيابد و از
ترس تنهايى و شرم بيگانگى و غيرعادى بودن به درآيد. به
سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد، همه با
سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب
الحاح پرشورش سكوت كردند. اين انسان وحشتزده و
دلشكسته با خود نوميدانه مىگفت: مرا ببين، يك لجن
خاكى مىخواهد انيس فرشتگان آسمان شود! و آنگاه با
عتاب به خود مىگفت: اى لجن چطور مىخواهى استحقاق
همنشينى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشكسته و خجل،
گريخته در گوشهاى پنهان شد، تا كمكم توانست بر اعصاب
خود مسلط شود و از زاويه خجلت، بيرون آيد و براى يافتن
دوست به مخلوقى ديگر مراجعه كند.
پرندهاى يافت در پرواز، كه بالهاى بلندش را باز
مىكرد و به آرامى در آسمانها سير مىنمود، خوشش آمد
و از اينكه اين پرنده توانسته خود را از قيد زمين
خاكى آزاد كند شيفته شد، اظهار محبت كرد و تقاضاى
دوستى نمود و گفت: آيا استحقاق دارم كه همپرواز تو
باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و
او را در ترديد و ناراحتى گذاشت و او افسرده و
سرافكنده با خود گفت: مرا ببين كه از لجن خاكى ساخته
شدهام ولى مىخواهم از قيد اين زمين خاكى آزاد گردم!
چه آرزوى خامى! چه انتظار بىجايى! به حيوانات نزديك
شد، هر يك بلاجواب از او گذشتند و اعتنايى نكردند، خود
را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكههاى ابر بر
فراز آسمانها پرواز كند، اما ابر نيز جوابى نداد و به
آرامى گذشت، به دريا نزديك شد و طلب دوستى كرد، اما
دريا با سكوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به
دامن موج شد و گفت: آيا استحقاق دارم كه همراه تو بر
سينه دريا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر
چهره تختهسنگهاى مغرور سيلى بزنم و بعد تا به ابديت
خدا پيش بروم و در بىنهايت محو گردم؟... اما موج
بىاعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دلشكسته و
ناراحت، روى از دريا گردانيد و به سوى كوه رفت و از
جبروت عظمتش شيفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت
كبريايى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به
او نگاهى كند، انسان دلشكسته و نااميد سر به آسمان
بلند كرد، از وسعت بىپايانش خوشحال شد و با الحاح طلب
دوستى كرد... اما سكوت اسرارآميز آسمان به او فهماند
كه تو لجن خاكى استحقاق همنشينى مرا ندارى. به
ستارگان رجوع كرد، ولى هر يك بىاعتنا گذشتند و جوابى
ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كويرى
تنها زندگى كند و تنهايى خود را با تنهايى كوير هماهنگ
نمايد و از تنهايى مطلق بهدر آيد، ولى كوير نيز با
سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان
باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دلشكسته، وحشتزده و
مأيوس، تنها، سر به گريبان تفكر فرو برد، و احساس كرد
كه استحقاق دوستى با هيچ مخلوقى را ندارد، او از لجن
است، لجن متعفن، از پستترين مواد و هيچكس او را به
دوستى نمىپذيرد... آنگاه صبرش به پايان رسيد، ضجه
كرد، اشك فرو ريخت، و از ته دل فرياد برآورد: كيست كه
اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من استحقاق دوستى كسى را
ندارم، من پستم، من ناچيزم، من بدبختم، من گناهكارم،
من روسياهم، من از همهجا رانده شدهام، من پناهگاهى
ندارم، كيست كه دست مرا بگيرد، كيست كه نالههاى مرا
جواب بگويد؟ كيست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كيست كه
مرا از تنهايى به درآورد؟ كيست كه به استغاثه من لبيك
بگويد؟
ناگهان طوفانى بهپا شد، زمين به لرزه درآمد، آسمان
غريدن گرفت، برق همچون تازيانههاى آتشين، بر گرده
آسمان كوفته مىشد، گويى كه انفجارى در قلب عالم
بهوقوع پيوسته است، صدايى در زمين و آسمان طنينانداز
شد، كه از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود
بلند گرديد:اى انسان، تو محبوب منى، دنيا را بهخاطر
تو خلق كردهام، و تو را بر صورت خود آفريدهام، و از
روح خود در تو دميدهام، و اگر كسى به نداى تو لبيك
نمىگويد، به خاطر آنست كه همطراز تو نيست و جرأت
برابرى و همنشينى با تو را ندارد، حتى جبرئيل،
بزرگترين فرشتگان، قادر نيست كه همطراز تو شود، زيرا
بالش مىسوزد و از طيران به معراج بازمىماند.
اى انسان، تنها تويى كه زيبايى را درك مىكنى، جمال و
جلال و كمال تو را جذب مىكند. تنها تويى كه خداى را
با عشق - نه با جبر - پرستش مىكنى، تنها تويى كه در
تنهايى نماينده خدا شدهاى، اى انسان تنها تويى كه
قدرت و خلاقيت خدا را درك مىكنى، تنها تويى كه غرور
مىورزى و عصيان مىكنى، و لجوجانه مىجنگى، و شكسته
مىشوى و رام مىگردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى
طبع و صاحبنظرى خود درك مىكنى، تنها تويى كه فاصله
بين لجن و خدا را قادرى بپيمايى و ثابت كنى كه افضل
مخلوقاتى! تنها تويى كه با كمك بالهاى روح به معراج
مىروى، تنها تويى كه زيبايى غروب تو را مست مىكند و
از شوق مىسوزى و اشك مىريزى.
اى انسان، خلقت در تو به كمال رسيد، و كلمه در تو
تجسّد يافت، و زيبايى با ديدگان زيبابين تو ظهور كرد،
و عشق با وجود تو مفهوم و معنى يافت، و خدايى خود را
در صورت تو تجلى كرد.
اى انسان، تو مرا دوست مىدارى و من نيز تو را دوست
مىدارم، تو از منى، و به سمت من بازمىگردى. |
|
|
|
|
|
بازگشت به صفحه اول ویژه نامه |
|
|
|
|
|
|
 |
عكس برگزيده |
|
|
|
|
|
 |
تازه ها |
|
|
|
|
|
|
|