صفحه اول شنبه  / 03 آبان 1393  / 25 اكتبر 2014  العربیه - اردو - English    
خبر
 درباره ما   
 پرسش و پاسخ   
 تماس با ما   
 جستجوي پيشرفته   
1391/01/06   

ماجراي شجاعت و شهادت درياقلي

نويد شاهد: حال دريا قلي هم خوب نبود و بايد هر چه زود تر او را به بيمارستان مي رسانديم و ممكن بود تاخير ما باعث شهادت دريا قلي شود. در همين لحظات، دل به دريا زدم و چراغ هاي ماشين را روشن كردم. با سرعت از بيابان هاي ذوالفقاري گذشتيم و به بيمارستان شركت نفت آبادان رسيديم.

شبي كه عراقي ها با تمام قوا، ذوالفقاري و مواضع نيروهاي ما را زير آتش خمپاره حدود60 وآرپي جي و توپ گرفتند، شب سختي بود. اردوگاه ها، خانه ها و واضع خودي در تاريكي مطلق به سر مي برند. حتي بيمارستان هاي آبادان هم با استتار كامل و تنها با نور و شمع به مجروح ها رسيدگي مي كردند. در اين ميان، بيمارستان شركت نفت به دليل نزديكي اش با اروند رود و مواضع عراقي ها دائم مورد اصابت گلوله و بمب قرار گرفت. بخش18 اين بيمارستان كه بخش رواني ها بود چند بار توسط هواپيماهاي دشمن بمباران شده بود.
من و عبدالعظيم محمدي سوار يك ماشين تويوتا شديم و از ذوالفقاري به طرف مواضع خودي حركت كرديم. واقعيت اين است كه به خاطر روحيات و اوضاع جسمي ام سعي مي كردم و در كارهاي سبك تري مثل رساندن غذا و آذوقه براي بچه ها فعاليت كنم.آن شب هم ماشين مان پر از غذا و آذوقه بود كه به سمت بهمنشهر(مقر اصلي) مي برديم. همه جا تاريك بود. به چه سختي جاده را تشخيص داديم. به دلايل مسائل امنيتي، چراغ ماشينمان را خاموش مي كرديم و به حركت لاك پشتي مان ادامه داديم.
در نيمه هاي را اتفاق عجيبي افتاد؛ عراقي ها متوجه ما شدند و با توپ و خمپاره به جان ما افتادند. يكي از خمپاره ها به سمت جلوي ماشين خورد و سپر و رادياتور را از بين برد. ضمناٌ حفره ي بزرگي هم جلوي ماشين ايجاد كرد. پيش از اينكه از داخل ماشين به داخل گودال بيفتد، من و عبدالعظيم – كه به او عبد مي گفتيم – به سرعت خودمان را از ماشين به بيرون پرت كرديم. از صداي خمپاره و به دنبال آن آتش گرفتن ماشين شوكه شده بوديم. براي لحظاتي آتش و دود اطراف مان را فرا گرفت. به دليل دوري از محل استقرار نيروها ، كسي نمي توانست به ما برسد.
نمي دانستم عبدالعظيم زنده است يا نه؛ چون خمپاره تركش هاي ريز و درشت زيادي دارد كه بلا فاصله پس از اصابت به هدف، به اطراف پخش مي شود. نگران بودم خداي نكرده تركشي به او خورده باشد. احساس درد و سوزشي را نداشتم و به همين دليل ، اطمينان داشتم سالمم. عبدالعظيم را صدا زدم. او كه در سمت راست ماشين افتاده بود، با صداي لرزان جواب داد: ب...ل...ه.
گفتم:كا! زنده اي؟
گفت: آره، فقط عينكم را گم كردم.
چشم هاي عبد ضعيف شده بود و هميشه عينك ته استكاني مي زد و بدون عينك هم نمي توانست جايي را ببيند.
گفت: نگران نباش... سالمم. چيزيم نيست.
مدتي در همان حالت دراز كش مانديم تا آب ها از آسياب بيفتد. ماشين در حال سوختن بود و جز روشنايي آتش آن، هيچ نوري به چشم نمي خورد. همه جا در تاريكي فرو رفته بود. كمي دور تر، صداي توپ و تانك و خمپاره در سكوت نخلستان به گوش مي رسيد... در همين حين، ناگهان صداي بچه ها را كه كمك مي خواست، شنيدم. اولش به خاطر داستان هايي را كه درزمان كودكي درباره جن شنيده بودم، وحشت كردم! گفتنم نكند اجنه هم به سراغ ما آمده باشند؟! البته زوزه ي باد و به هم خوردن برگ نخل ها هم در اين ترس بي تأثير نبود. خوف برم داشت. به خودم گفتم كه خيالاتي شدي رضا... توي اين تاريكي، آن هم اينجا، بچه چه كار مي كنه از ما كمك بخواهد؟ عبدالعظيم را صدا زدم.
گفت: چي شده كا؟
گفتم عبد گوش كن . يه صدايي مي شنوم.انگار صداي بچه س.
او هم گوش كرد و گفت : آ ره كا... صداي بچه مياد!
گفتم: استغفرالله، آخه اين وقت شب و اون هم توي اين موقعيت و اين منطقه جنگي بچه چي كار مي كنه!
گوش هايم را كه تيز كردم متوجه شدم صدا از ده پانزده متري سمت چپ مي آيد.
به عبدالعظيم گفتم: تو همين جور دراز كش بخواب تا برم ببينم چه خبره؟ با ترس و لرز نيم خيز به طرف چپ رفتم. كمي جلو تر از جاده اي كه در آن حركت مي كرديم، چشمم به آهن قراضه ها مي آمد.
كمي كه جلوتر رفتم و ديگر يقين پيدا كردم اين صداها واقعاً هراسان و بغض آلود بچه است كه كمك مي خواهد. آهن قراضه ها را آرام آرام دور زدم و چشمم به گودال بزرگي افتاد. هرچه نزديك تر مي شدم صداي بچه هم واضح تر به گوش مي رسيد. صدا از داخل آن گودال بود.
كمي جلو تر رفتم، پسر بچه ي هشت نه ساله اي را ديدم كه زار زار گريه مي كند. داخل گودال رفتم و آن بچه را تسكين دادم و اشك هايش را پاك كردم و گفتم:
عمو جان! نترس من ايراني ام، و مي خوام كه بهت كمك كنم.
پسر بچه كه ابتدا از ديدن من وحشت كرد، اما وقتي ديد كه فارسي صحبت مي كنم اعتمادش جلب شد و حداقل مطمئن شد كه ايراني هستم.
به او گفتم كه چي شد؟ اين جا چي كار مي كني؟ خونه تون كجاست؟
گفت: من پيش بابامم... زخمي شده... تو رو خدا كمك كنين!
با دقت به اطراف نگاه كردم . چشمم به مردي افتاد كه بي حركت كنار پسر بچه افتاده بود.وقتي كه نگاهم به پاهايش افتاد،وحشت كردم؛ انگار كه يكي از پاهايش قطع شده بود. فكر كردم كه به خاطر تاريكي اين طور به نظرم رسيده، اما نزديك تر كه شدم، ديدم نه... واقعيت دارد؛او پا نداشت. هول برم داشت، نمي دانستم كه چي كار كنم.
از بچه پرسيدم: بابات كي اين جوري شده؟
گفت: يه ساعت پيش خمپاره به اين جا خورد و بابام رو زخمي كرد.
به سرعت پيراهنم را در آوردم و پايش را از همان جايي كه قطع شده بود، با پيراهنم بستم. پاي قطع شده تنها به پوستي بند بود و همين طور آويزان هوا تاب مي خورد. پاي ديگرش هم آسيب ديده بود.به زحمت او را با آن وضعيت بغل كردم و از گودال خارج شديم. به پسر بچه هم گفتم كه پشت سر من بيايد. اسمش رضا بود؛ هم اسم خودم!
از رضا نام پدرش را پرسيدم اما از شدت ترس، دچار لكنت زبان شده بود و نمي توانست درست جوابم را بدهد. اما گفتم اسم پدرم دريا قلي است و ما همين جا زندگي مي كنيم.
دريا قلي را ديده بودم و مي دانستم در آبادان به كار خريد و فروش ماشين آلات اوراقي مشغول است. اما مردانگي و استقامت او در آن لحظات، برايم روشن شد؛ با آنكه پاهايش را از دست داده بود و خونريزي شديدي داشت اما ناله نمي كرد.
با قدرت تمام دريا قلي را بغل گرفته و به سمت ماشين حركت كردم. ماشين حدود 30متر با ما فاصله داشت، در همين حين، عبدالعظيم خودش را به من رساند و وقتي يك نفر زخمي را بغل گرفته ام وحشت كرد.
گفتم: نترس! اين درياقليه. زخمي شده. اون هم پسرشه. دست بچه رو بگير، بيا بريم.
عبدالعظيم حرفي نزد. دست رضا را گرفت و دنبالم راه افتاد. اما چند لحظه بعد گفت: كا! كجا مي ري؟ ما كه ماشين نداريم. داري ميري سمت ماشين جزغاله؟ بايد يه فكر ديگه بكنيم.
با صداي حرف هاي عبدالعظيم تازه يادم افتاد ماشين سوخته و هيچ وسيله اي براي بردن دريا قلي نداريم. در طول تاريكي سرم را به سوي آسمان گرفتم و گفتم: خدايا! خودت كمك كن. الان توي لحظه اي قرار گرفتم كه نمي دونم چي كار كنم؟ كمك كن تا دريا قلي را به بيمارستان برسونم!
در حل راز و نياز بودم كه در نزديكي همان گودال يك جيپ شهباز نظامي را ديدم كه در حدود سي چهل متري ما متوقف كرده بود. راننده هم نداشت. نمي دانم چه كسي آن را از آنجا رها كرده بود؟ شايد ماشين درياقلي بود؟ به هر حال، با ديدن ماشين آرامش عجيبي پيدا كردم.
عبد العظيم و پسر دريا قلي را صدا زدم و گفتم: بياييد اين جا.
آنها به سرعت خود را به من رساندند. به كمك عبد، درياقلي را به قسمت عقب جيپ خوابانديم. من جاي راننده، عبد در سمت شاگرد و رضا هم در وسط نشست و راه افتاديم. رضا، مداوم گريه مي كرد. معلوم بود كه شديدي بهش وارد شده. سعي مي كردم منطقي او را آرام كنم ونترسانمش.
عبدالعظيم هم او را دلداري مي داد و گاهي نگاهي به دريا قلي مي انداخت و به من گفت: عبدالرضا هم او را دلداري مي داد و گاه نگاهي به دريا قلي مي انداخت و بهم مي گفت: عبدالرضا! يه كم تند تر برو، دريا قلي حالش خوب نيست.
نمي توانستم با آن وضعيت خيلي سريع رانندگي كنم؛ بايد چراغ خاموش مي رفتم. زمان زيادي مي برد تا به بيمارستان برسيم. حال دريا قلي هم خوب نبود و بايد هر چه زود تر او را به بيمارستان مي رسانديم و ممكن بود تاخير ما باعث شهادت دريا قلي شود. در همين لحظات، دل به دريا زدم و چراغ هاي ماشين را روشن كردم. با سرعت از بيابان هاي ذوالفقاري گذشتيم و به بيمارستان شركت نفت آبادان رسيديم. همه جا با گوني و كيسه شن و پنجره ها هم با پرده هاي جورواجور استتار شده بود. انگار كه نه انگار كه بيمارستان بود؛ هيچ چراغي در آن روشن نبود. آنها براي جلوگيري از ديد دشمن، تمام چراغ ها را خاموش كرده و با نور شمع و چراغ گردسوز به كار درمان مي پرداختند. به غير از اطاق هاي عمل كه مجبور بودند تمام دستگاه هاي برقي اش را روشن نگه دارند بقيه محيط بيمارستان در تاريكي بود.
دريا قلي را بغل گرفتم و با سرعت به داخل بيمارستان بردم. عبدالعظيم و رضا هم آمدند. با فرياد همسرم را صدا زدم. صدايم به حدي بلند بود كه همه را وحشت زده و سراسيمه به كريدور كشاند؛ درياقلي را روي برانكاردي خواباندند و يك راست به اتاق عمل بردند. سالن هاي و اتاق هاي بيمارستان پر از مجروح بود و از هر سو صداي ناله به گوش مي رسيد.
همسفرم دقايقي بعد سراغم آمد و با ديدن سر و وضع خوني ام، هول كرد. گفتم: اتفاقي نيفتاده... يه مجروح آورده بودم، خونش ريخت روي لباسم، توران گفت: مي شناسيش؟
گفتم : آره، درياقليه. پسرش هم پيش منه.
رضا را به همسرم نشان دادم وگفتم: اين پسر شجاع اسمش رضاست. پسر درياقليه. حالا كه باباش مجروح شده ديگه به جز خدا كسي رو نداره. اونو اول به خدا، بعد به تو مي سپارم. پيش خودت نگهش دار تا ببينيم اوضاع چي مي شه.
بعد از كمي صحبت و درد دل با همسرم، خداحافظي كردم و به همراه عبد العظيم با همان ماشين جيپ نظامي دوباره به ذوالفقاري بازگشتيم.
بعد از رفتن ما، درياقلي را به اتاق عمل بردند. تيم جراحي تمام تلاش خود را براي نجات درياقلي به كار گرفت اما امكانات درماني بيمارستان، پاسخگوي جراحات عميق او نبود. پزشكان تصميم مي گيرند او را به بيمارستان مجهز تري در شيراز اعزام كنند ولي به دليل تخريب جاده ارتباطي آبادان – ماهشهر،مجبور مي شوند تا او را با قطار راهي شيراز كنند، اما او را سهواٌ در قطاري كه عازم تهران بود سوار مي كنند و درياقلي واپسين نفس هايش را در ميانه راه، نثار خاك ايران كرده و به شهادت مي رسد.
رضا، پسر درياقلي، پس از آنكه حدود ده روزي تحت مراقبت همسرم بود، تحويل سپاه آبادان و سپس نزد يكي از اقوامش فرستاده شد. اكنون كه اين خاطرات را به ياد مي آورم، نمي دانم رضا كجاست؟ آيا در قيد حيات است يا نه؟ ولي مي خواهد او را دوباره ببينم. آن زمان رضا پسربچه كم سن و سالي بود ولي الان بايد براي خودش مردي شده باشد. قيافه ي معصوم و گريه ي معصومانه او اغلب اوقات جلو چشمانم ظاهر مي شود.
چه مي شد كرد؟! جنگ بود و ناجوانمردي دشمن، سرنوشت اوهم سرنوشت صدها و شايد هزاران بچه اي گره خورد كه در دوران جنگ، به جاي لمس آرامش در شهر و ديار در كنار پدر و مادر، تقديري جز آورگي و جنگ زدگي بر پيشاني شان نوشته نشد و داغ عزيزانشان همواره بر دل معصوم و پاكشان نشست. چه روز هاي تلخي بود كه بر مردم ايران، به ويژه بر مردم جنوب گذشت!
منبع:
جاي امن گلوله ها مجموعه خاطرات عبد الرضاآلبوغبيش ص133تا142
 نظر شما :
نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن
 
- صفحه اول - كلام شهدا - ويژه نامه ها - كودك و نوجوان - اشعار - داستان - تئاتر - سينما - آثار چند رسانه اي - بانك سوژه - كتابخانه - عكس و تصوير - مقالات - فيلم - صوت - آمار بازديدها - نقشه سايت
info@navideshahed.com