صفحه اول چهارشنبه  / 30 مهر 1393  / 22 اكتبر 2014  العربیه - اردو - English    
خبر
 درباره ما   
 پرسش و پاسخ   
 تماس با ما   
 جستجوي پيشرفته   
1392/10/14   

با همسران شهيدان نهاجا:(1)

سرانجام لحظه شهادت فرا مي رسد!

نويد شاهد: منيره السادات اردستاني مي گويد: آقا مصطفي هميشه براي شهادت آماده بودند و هربار كه مي خواستند به مأموريت جديدي اعزام شوند وصيت نامه اي مي نوشتند، پس از بازگشت، وصيت نامه اي از نو مي نگاشتند

شير نهاجا كه در پنجشنبه 15/دي/1373 در يك سانحه ي هوايي به درجه ي رفيع شهادت نائل شد و امروز پنجشنبه 15/دي/1390 هجدهمين سالگرد شهادتش را به سوگ نشسته ايم. در اين روز، سركار خانم منيره السادات اردستاني همسر شهيد اردستاني ميهمان نويد شاهد شدند تا ما را بيشتر با اين مرد خدا آشنا كنند.

شهيد اردستاني بسيجي خستگي ناپذيري بود كه وجودش پر از عشق به اسلام و حمايت از مملكتش بود. وي در يك خانواده ي مذهبي بزرگ شده بودند. در سال 1356 وقتي از آمريكا به وطن باز گشتند، براي خواستگاري به همراه پدر و مادرشان به منزل ما آمدند. آقا مصطفي از اقوام نزديك ما بود و يكي از دلايل مهمي كه به ايشان جواب مثبت دادم ايمان و تقوايشان بود.

ده سال اول زندگي مان را در تبريز، دزفول و پايگاه اميديه بوديم. اميديه، يكي از پايگاه هاي اهواز در مناطق مرزي است كه در سال 1360 آقا مصطفي در سن 30 سالگي فرمانده ي آنجا شدند.
در اين پايگاه به قدري شرايط زندگي سخت بود كه به قول پسرمان، اميديه، يعني اميدي هست براي زندگي! در آن دوران من مجبور بودم در خانه تله موش بگذارم تا رفت و آمد موش ها را به حداقل برسانم. آنجا حتي يك نانوايي ساده براي تهيه نان هم نداشتيم و مواد غذايي با هواپيما براي پايگاه فرستاده مي شد. بعد از مدتي شهيد اردستاني در آنجا يك نانوايي ساختند تا حداقل نياز ساكنان پايگاه را تأمين كند.

دوري و دلتنگي ها
در هشت سال جنگ تحميلي، من و فرزندانم دوماه يك بار هم آقا مصطفي را نمي ديديم. گاهي اوقات كه از سر دلتنگي به ايشان گلگي مي كردم، مي گفتند: جنگ است و من مسئول هستم. و بايد از دين و مملكتم دفاع كنم.
بعد از شهادت شهيد بابايي، شهيد اردستاني كه جانشين ايشان بودند، معاون عمليات شدند، در آن زمان خيلي از ستون هاي مملكت به شهادت رسيده بودند و شرايط خيلي سخت بود.
يكي از همرزمان حاج مصطفي مي گفتند: در عمليات هاي آخر به ايشان مي گفتيم: حاجي شرايط بحراني است لطفاً ديگر شما براي پرواز نرويد، اجازه دهيد عمليات ها را ما انجام مي دهيم.اگر خدايي نكره به دست دشمنان بيافتيد......شهيد اردستاني سرشان را بالا گرفتند و گفتند: مگر در خواب ببينند، اگر همچين مسئله اي هم اتفاق بيافتد، همسر و فرزندانم را هم در جلوي چشمانم رنده رنده كنند من لب به سخن نمي گشايم.
آقا مصطفي هميشه براي شهادت آماده بودند و هربار كه مي خواستند به مأموريت جديدي اعزام شوند وصيت نامه اي مي نوشتند، پس از بازگشت، وصيت نامه اي از نو مي نگاشتند.

همانطور كه مقام معظم رهبري فرمودند: شهيد اردستاني يكي از پاك ترين و مخلص ترين و مؤمن ترين افراد تمامي قشرها بودند. او عنصري خدايي و شهيدي زنده بود.
در يكي از عمليات هايي كه در خاك عراق بود ناگهان يكي از بال هاي هواپيمايشان مورد اصابت قرار گرفته و ايشان تنها با يك بال از خاك عراق تا دزفول را پرواز كرده و هواپيما را بر روي زمين نشانده بودند. در باور هيچ كس نمي گنجيد كه كسي از اين هواپيما سالم،به، بيرون آمده باشد.

تلاقي دو روح
آقا مصطفي مثل هميشه براي انجام عمليات به شهر تبريز حركت كردند. من در آن دوران بيست و چهار، بيست و پنج سال بيشتر نداشتم با چهار تا بچه ي قد و نيم قد كه در نبود پدر، تمام مسئوليت شان بر عهده ي من بود.
در آن شب يك دفعه درد عجيبي قلبم را در هم تنيد. به كمك يكي از همسايگان به بيمارستان رفتيم و پس از انجام اكو، دكتر مرا مخاطب قرار داد و گفت: هيچ مشكلي نيست! مي توانيد به منزل برويد.در آن دوران، ارتباطات به شكل امروزي نبود، براي همين چند روز بعد كه ايشان از مأموريت آمدند اين مسئله را برايشان تعريف كردم.
در آن لحظه شهيد اردستاني فقط لبخندي زد و برقي چشمانش را فرا گرفت ولي هيچ نگفت. بعدها در ميان حرف هايش شنيدم، كه در آن روز، هنگامي كه در مسير در حال حركت بودند، بعد از گذشتن از تونل چنان تصادفي سنگين كرده بودند كه علي رغم محكم بودن ماشين، تمام كاپوت جمع مي شود ولي به ياري خدا ايشان و راننده سالم بيرون آمده بودند.

پرواز يار
تا پاسي از شب چشم انتظار آقا مصطفي بوديم، آخر در لحظه ي خداحافظي گفته بود|:انشاءالله براي شام بر مي گردم!. پيش خودم گفتم به احتمال زياد باز هم عملياتي جديد برايشان رخ داده است ولي دلم آشوب بود و نجواي دگري داشت.
آن شب تا صبح نخوابيدم. با صداي در، بي پروا به حيات دويدم و در كمال تعجب پدرم در پشت در بود. با بغض پرسيدم: اتفاقي افتاده است؟ صبح به اين زودي، از ورامين به اينجا آمديد؟
پدرم گفت: خير، چيز مهمي نيست. حاج مصطفي تصادف كرده! گفتم: پدر ايشان كه با ماشين نبودند! او امروز پرواز داشت!
پدرم گفت: نمي دانم. الان بيمارستان هستند. گويي تمام عالم بر سرم خراب شده بود. حال ديگر، نجواي دلم را واضح تر مي شنيدم، نكند آقا مصطفي ...نكند شهيد

....آري آقا مصطفي به همراه شهيد ستاري، شهيد شجاعي،شهيد رزاقي و شهيد ياسيني، به شوق ديدار يار، شربت شهادت را نوشيده بودند و نيروي هوايي ايران پنج تن از فرماندهان كليدي خود را به يكباره از دست داد و نيروي هوايي يتيم، يتيم شد. آنها به وصال معشوق حقيقي شان رسيدند و همين را هم مي خواستند...
انتهاي گزارش
 نظر شما :
نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن
 پيوست ها

- صفحه اول - كلام شهدا - ويژه نامه ها - كودك و نوجوان - اشعار - داستان - تئاتر - سينما - آثار چند رسانه اي - بانك سوژه - كتابخانه - عكس و تصوير - مقالات - فيلم - صوت - آمار بازديدها - نقشه سايت
info@navideshahed.com