صفحه اول سه شنبه  / 20 بهمن 1388  / 09 فوريه 2010  العربیه - English    
خبر
 درباره ما   
 پرسش و پاسخ   
 تماس با ما   
 جستجوي پيشرفته   
1388/04/15 - 13:13   

اين داستان واقعي است

« بابا گريه كرد و هيچ نگفت » ترافيك سنگيني بود،خسته گرسنه از دفترروزنامه به طرف خانه مي امدم.

بوي نا به هنجار داخل تاكسي نفسم را بند اورده بود.راننده مدام نق ميزد، از گراني ميگفت، و از اينكه شب عيدي چه خاكي بر سرش بريزد. دو تا دختر دانشجو دارم و يك پسر الاف ولگرد. دختر ه كمرم را شكسته و پسره ستون خانه ام را، پك عميقي به سيگارش زد و همه وجودش را پر از دود كرد .مثل اينكه با خودش دشمني داشت ،بعد دهانش را به طرف بيرون شيشه كرد. دود را به طرف بيرون حواله داد. پشت چراغ قرمز كنار يك خودروي گران قيمت البالوئي، خانمي با يك سگ پشمالو كه جفت دست هايش را به شيشه چسبانده بود. هق زدم دلم بالا امد. وقتي ناخن هاي سگ را روي شيشه نقش بسته ديدم ،نگاهم به نگاهش گره خورد. زن از دودي كه مرد راننده به طرفش هديه كرده بود با غيض دندان هايش را به هم سائيد و مرد راننده ترمز دستي را رها كرد.از چراغ قرمز گذشت. يه زن ديگري كنارم از بس لند هور بود همينطور فشارم ميداد كلافه شده بودم از بوي سيگار از بوي نا به هنجار داخل تاكسي داشتم بالا مي اوردم. دلم ميخواست بال در بيارم و برم داخل خانه ام سر سفره غذا بشينم و يك شكم بخورم و بخوابم.راننده همينطور غر غر ميكرد و سر نشينان داخل تاكسي مدام نق و نوق هاي مرد راننده را با تكه كالام بريده شان به نشانه تائيد سر مي جنباندن.راديو داخل تاكسي يك مرتبه اهنگ ديگري كه بوي جنگ را ميداد گذاشت. من كه چيزي از جنگ نميدانستم يعني بعد از جنگ بدنيا امده ولي زياد در باب حماسه هشت سال دفاع مقدس چيزي سرم نميشد ولي با نواي راديو خودم را به جبهه رساندم و در كنار خاكريز ها ايستاده بودم و داشتم تانك هاي دشمن را كه بطور نعل اسبي به طرفم مي امد. نگاه ميكردم تشنگي و گرما ، ياد خاطرات پدرم افتادم كه وقتي تلويزيون جنگ را نشان ميده يه مرتبه بلند ميشه و داد ميزنه ها ها اينجا تو اين نيزار ها من بچه ها اهمينجا زخمي شدم همينجا دست هام قطع شد همين جا توي همين نيز ار ها سي تن از بچه هاي گردان ما شهيد شدن . چون دشمن حمله كرده و راه بازگشت نبود شهدا رو لاي پتو پيچاندن راديو خيالم را بريد. شنودگان گرامي امشب وداع با شهيدان .پنج شهيد گمنام . تو دلم گفتم اي بابا چند تكه استخوان حتما همانا كه بابا م تعريف كرده كه لاي پتو پيچاندن و دفن شان كردن حا لا بعد سي سال چند تكه استخوان ، تو دلم داشتم با خودم غر ميزدم و مجادله ميكردم كه دوباره راننده شروع كرد رفتن جوان هاي مردم و به كشتن دادن من خودم ششماه جنگ بودم حالا چي بايد شب تا صبح پشت اين قار قارك هي رجز بخوانم و گدائي كنم هي نق زد و غر زد و بعد يك مسافر ي داخل ماشين گفت بنده خدا حتما تو عقب افتادي وگرنه ماشالله هي ميخورن اين جانبازان مال دولت، نوش جانشان بخورن از شير مرغ تا جان ادميزاد هي اينا كه رفتن زير يك من خاك . ناگهان دلم فرو ريخت وقتي گفت اين جانبازان همينطوري دارن پول نفت و مي لو نبو نند . ميخواستم با همان گوشي تو دستم بزنم توي دهن زنه كنارم و بعد محكم بكوبم تو سر راننده كه ديدم رسيدم سر كوچه خانه ما . از تاكسي پياده شدم رفتم زنگ اپارتمان زدم طبقه اول و تا چهارم هر روز اين شصت و چهار پله را ميشمردم ولي امروز فرق ميكرد يادم به حرف هاي داخل تاكسي افتاد كه چطوري جانبازان مال مردم و دولت و بيت المال و ميخورزن ولي ما كه مستاجريم و اينم طبقه چهام و اين پدر كه با صد تا تركش توي پا هاش هر روز بايد دويست پله رو بره و بياد.تازه گاهي ميره ميگه تا عصر نميام برام سخته هي برم بيام ولي خوب خدا را شكر كردم و پله ها رو نشمردم بابا و مامان دور سفره منتظر من بودن . سلام، تلويزيون تازه شروع به اخبار كرده بود كه تا دست و صورت شستم و امدم كنار بابا ،بابا رفته بود تو متن خبر كار هر روزه اش بعد نشستم اولين لقمه را زدم ديدم باز دارن از شهداي گمنام ميگن كه بابا رخ پراند و سكوت كرد . بابا نويسنده دفاع مقدس و خاطرات شهدا و رزمنده ها رو مينويسه ولي هنوز نتونسته روي ما تاثير بزاره بعد گفتم بابا راستش مگه اينا يه مشت استخوان نيست . ديدم اشك از گوشه چشم بابام در امد و هيچي نگفت من خيلي خجالت كشيدم ازش عذرخواهي كردم ولي هچي نگفت رفت تو خلوت هميشگي خودشو من پيش خودم گفتم چه اشتباهي كردم .همينطور گيج وبيتاب بودم ناراحت شب خوابيدم نميدانم چقدر از شب گذشته بود كه خواب ديدم سر مزار شهدا هستم پنج نفر بسيجي خيلي زيبا با چفيه نوراني دارن هميطور به طرفم مي امدن كمي دور تر يه جاي بلند كه دورش كلي پرچم هاي يا زهرا و يا حسين سبزو سرخ و و درخت هاي بيد لرزان ،صحنه عجيبي كه تا به حال نديده بودم .پنج شهيد كفن سفيد كنار هم يكي از شهدا پا هاش از كفن بيرون بود پيش خودم گفتم اينا كه ميگن همه يه مشت استخوان ، ولي اينكه انگار تازه شهيد شده همينطور داشتم با خودم حرف ميزدم كه ديدم اون پنج نفر كه داشتم طرفم مي امدن و چفيه داشتن جلوم ايستادن به اسم صدام زدن و گفتن فلاني حال بابا چطوره تو دلم گفتم اينا اسم من و از كجا ميدانند اصلا بابا رو از كجا ميشناسن ، گفتم شما همرزم پدر من بوديد . گفتن ما همه با هم همرزم هستيم. بعد يه نفرشان كه از بقيه بلند قد تر بود با دست به جاي شهدا رو نشانم داد دلم هوري ريخت ،جنازه ها نبودن و جاشون خالي بود گفتم پس اين شهدا چي شدن . گفت ما همان پنج شهيدي هستيم كه تو گفتي يه مشت اسخوان .حالا هر چه دلت ميخوالد از ما بخواه ما از خدا برات ميگيريم.

نوشته : غلامعلي نسائي
 نظر شما :
نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن
 
صفحه اول - عكس و تصوير - اشعار - مقالات - فيلم - صوت - آمار بازديدها - نقشه سايت
info@navideshahed.com

Powered By vwideas