خداوند تبارك و تعالي كه ما هر چه داريم،او داده است و ما هرچه از اوست و بايد تقديم او كنيم.سعادت را آنها بردند كه آن چيزي را كه خدا به آنها داده بود تقديم كردند و ما عقبمانده آنها هستيم.
«سردارشهيداسلام و پرچمدار جهاد و شهادت برادر شهيد حاج حسين خرازي به لقاءالله شتافت و با ذخيرههايي از ايمان و تقوي و جهاد و تلاش شبانهروزي براي خدا و نبرد بيامان با دشمنان خدا،در آسمان شهادت پرواز كرد و برآسمان رحمت الهي فرودآمد.
خبر تلخ و تكان دهندهاي بود:بران همه كساني كه او را ميشناختندو دردناك بود برايهمه كساني كه حتي براي لحظهاي چهره خندانش راديده بودند. خبرشهادت«حاج حسين»راميگويم؛«حاج حسين خرازي» فرمانده دلاور و خط شكن لشكر مقدس 14امام حسين(ع).
او كه هرگاه خبرانجام عملياتي ميرسيد بياختيار دستها به سويش پر ميكشيدندو ذهن همه كنجكاو ان ميشد كه «خرازي كجاست و چه ميكند؟»بعد به شگفت ميماندند،كه چگونه اين عصاره اخلاص و درد،آگاهي و ايثار هفت سال و نيم از ميان آن همه آتش خون،آهن و انفجار خندان و شجاع و پرشور گذشته است!
گويا تقدير زيباي زندگي اين نادره دوران را باشور و جهاد آميخته بوديد كه تمامي حلاوت زندگي را در سايه مبارزه و ايمان به كام ريخته و بهشت را در سايه شمشيرها ديده بود.
«حسين خرازي»نياسود؛حتي براي لحظهاي او از آن ماههاي نخسين پيروزي انقلاب كه دل به جبهه كردستان سپرد تا لحظه شهادت حتي براي لحظهاي هم آرام نگرفت و دل جز به جبهههاي حماسه و شرف نسپرد. گفتهاند از سال 58تا لحظه عروج فقط و فقط يكبار،آن هم براي زيارت خانه خدا و انجام عمل واجب،قصد سفر نمود،در غير اين صورت حتي ده روز هم در شهر اصفهان نماند.
او در طول هفت سال و نيم حضور مستمر در مناطق جنگي غرب و جنوب از هيچ عملياتي غافل نماند و در عمليات خيبر دست راستش راتقديم آستان دوست نمود و سرانجام در حالي كه بوسه بر گونه پدر شهيدي سپرده بود،در ادامه عمليات كربلاي پنج بااصابت خمپاره در كنارش به ديدار معشوق شتافت.
«حسين خرازي»در سال 1336ه.ش در خانوادهاي مذهبي،متدين و اصيل در يكي از محلههاي قديمي شهراصفهان؛محله خيابان«مسجد سيد» ديده به جهان گشودو از همان كودكي آثار هوش و ذكاوت در وجود او هويدا بود.وي همزمان با شروع تحصيلات ابتدايي در جلسات مذهبي و قرائت قرآن شركت و به عنوان مكبر نماز جماعت،در مسجد حاضر مي شد.
پس از اخذ ديپلم در آستانه سال 1355به سربازي رفت. ليكن بااوجگيري انقلاب اسلامي در سال 1357به فرمان امام خميني(ره)از پادگان گريخت و به سيل خروشان مردم پيوست تا در كليه فعاليتهاي انقلابي و مردمي شركت كند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي با عضويت در كميته دفاع شهري اصفهان،در درگيري باضد انقلاب منطقه،دستگيري عناصر ساواك و عمال حكومت نظامي شاه در حراست از جايگاههاي حساس شهر،نقش فعال و تعيين كنندهاي راايفانمود. از اين رو در جريان تاسيساسلحه مهنهاي در كميته دفاع شهري كه بعدها سپاه پاسداران اصفهان نام گرفت. حسين فرد مورد اعتمادي بود و به همين خاطر مسووليت اداره اين كميته نيز به وي واگذار شد و بدينسان او كار نظامي را از پايينترين رده شروع كرده و از همان آغاز كار،يك سرو گردن از ديگران فاصله داشت.
در اواسط بهمن ماه سال 1358كه توطئههاي نيروهاي چپ ضد انقلاب در گنبد و تركمن صحرا اقدام قاطع و انقلابي نيروهاي خط امام در خنثيسازي اين توطئه را طلب ميكرد،از استاناصفهان حدود يك صد نفر از پاسداران جان بركف،از جمله حسين به منطقه اعزام شدند و حسين به واسطه تسلط بر استفاده از ادوات مختلف و خصلتهاي ذاتي،خود فرماندهي درگيري باضد انقلاي در شمال شهر در محدوده دانشسرا را پذيرفت. «حسين»بارديگر براي خواباندن توطئهاي ديگر اما اين بار در كردستان در روزهاي پاياني سال 1358و اوايل سال 1359دل به آن منطقه ناامن سپرد و باگردان مقتدر و عمليلتياش تحت عنوان «گردان ضربت»ضربههاي سنگيني را بر پيكره ضد انقلاب فرودآورد.
خوزستان ميعادگاه حسين بود. سرزميني كه از برايش به انتظار نشسته بود. پس از گذشت 40روز از شروع جنگ ،«حسين خرازي»به اتفاق 50نفر از نيروهايش وارد خط شهر شد و در نيمه دوم بهمن ماه سال 59فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده گرفت.
در يكساله اول جنگ،جبهه دارخوين،به بزرگترين كلاس در س مجاهدت و خودسازي تبديل گرديدو عمليات فرماندهي كل قوا باهمت و رشادت استادان و شاگردان اين كلاس به پيروزي رسيد. با انجام عمليات فرمانده كل قوا در جبهه دارخوين كه همزمان باعزل بني صدر صورت گرفت،هسته اصلي تيپ 14 امام حسين(ع)شكل گرفت،گام مهمي كه توسط 120نفر از زبدهترين رزمندگان برداشته شدبرادراني كه هركدام داراي توان رزم عالي و بعضي مستعد فرماندهي در حد گردان و تيپ بودند.
زمينهسازي عمليات ثامنالائمه،براي حسين و يارانش تكميل آزمودهها بود. عراقيها در بيست و هشتم مرداد1360عمليات گستردهاي را به خط رضاييها كه پس از عمليات بيست و يكم خرداد همان سال در منطقه دارخوين شكل گرفته بود انجام دادند. هرچندفرماندهان اين خط يعني رضا بالاي و محمود شالباف به شهادت رسيدند،اما منطقه براثر مقاومت و فرماندهي حسين حفظ گرديد. او با حضور خود در خط و در حساسترين نقاط،آن قسمت از خاكريز كه در حاشيه جاده بود را از دشمن باز پس گرفت و اين پيروزي باعث شد با تلاش بيشتري عمليات حصرآبادان طرحريزي،اجرا و به سرانجام برسد. به بركت تلاشهاي بيوقفه«در جريان سازماندهي تيپ امام حسين(ع)براي اجراي عمليات طريقالقدس(فتح بستان)استعداد اين تيپ به 15 گردان رسيدو لشكر 14امام حسين(ع)رسما با نام و عنوان لشكر وارد عمليات شد و آزمون موفق لشكر 14در محوردارخوين و قدرت و يكپارچكي آن،به فرماندهان عالي جنگ ديكته نمود كه حساسترين منطقه نبرد را به «حسين» واگذارنمايند.
پس از پيروزي بزرگ در عمليات طريقالقدس،عمليات فتحالمبين با رمز يازهرا(س)صحنه امتحان ديگري بود كه «حسين» در آن،كاملترين الگوي يك فرمانده نظامي مسلمان را در عمل نشان داد.
در عمليات بيتالمقدس،لشكر امام حسين(ع)با سازماندهي 23 گردان پياده و احراز توان بسيار عالي،فراتر از يك لشكر ظاهر شد و اين باز منطقهاي به«حسين»واگذار گرديد كه به آن عشق ميورزيد.
مقاومت دو ساله رزمندگان دارخوين در تصرف،تامين و نگهداري بيش از 40كيلومتر سر پل مناسب در جبهه مياني منطقه عمليات بيتالمقدس در غرب كارون باعث گرديد تا لشكر امام حسين(ع)بتواند همراه با لشكرهاي همجوار خود در اولين مرحله عمليات،قسمت قابل توجهي از جاده اهواز-خرمشهر را تصرف كندو مراحل بعدي عمليات را نيز با فرماندهي بينظير«حسين خرازي» به سرانجام برساند.
«خيبر»نبردي بود در طلائيه كه «حسين»دست راستش را در جريان آن تقديم نمود،او خودش ميگويد:«خواستند ملائكهالله مرا به عالم بالا ببرند. هنوز دل از دنيا نكنده بودم،ولي فقط همين اندازه لياقت داشتم».
عبور از اروندرود و تصرف شهر فاو در بهمن ماه سال64نتيجه نبرد پيروزمندانه والفجر هشت است كه در آن،حسين خرازي تا تعدادي از غواصان لشكر كه در عمليات آبي،خاكي،خيبروبدر مهارتهاي بينظيري كسب كرده بودند در شب اول عمليات به خط دشمن زدو بعد از آن با 12 گردان،خود را بران ماموريت اصلياش كه رسيدن به هدف مهم و استراتژيك«امالقصر»در عمق خاك عراق بود آماده كندو از اين حمله سخت و طاقتفرسا سربلند بيرون آمد.
جنگ در سال 1365در حالي ادامه داشت كه فشارهاي بينالمللي با هدايت و كنترل آمريكا به ايران اسلامي بيش از هر زمان ديگري تقويت شده بود. در چنين اوضاع و احوال سخت و بحراني عمليات كربلاي4 در تاريخ4/10/65در منطقه خرمشهر و شلمچه و با هدف رسيدن به بصره آغاز گرديد. حسين در كربلاييترين حضور خود توانست گردانهاي مانوري لشكر امام حسين(ع)را از آبراه استراتژيك حدفاصل جزاير بوارين وامالرصاص عبور داده و قسمتهايي از پتروشيمي عراق در آن سوي اروندرود را تصرف نمايد.
پس از وقف عمليات كربلاي 4 سپاه پاسداران انقلاب اسلامي عمليات كربلاي5را در ساعت2 بامداد19/5/65در منطقه شرق بصره آغاز كردو علي رغم بمباران گسترده شيميايي عراقدر اولين روز،بيش از هزار نفر از رزمندگان لشكر امام حسين(ع)از جمله شماري از مسوولين به شهاديت رسيده و با مجروح شه بودند،«حاج حسين» باحضوري كاملا متفاوت با عملياتهاي گذشته،توانست بار سنگيني از عمليات گسترده شرق بصره را تحمل كند،چنانچه در طول عمليات شاهد مجروحيت،يا شهادت بيش از پنج هزار نفر از ياران خود بود.
كربلايي شدن زمينهاي سوخته حال و هواي خوش شهادت حسين را دگرگون كرده بود. حسين با روزهاي قبل از عمليات تفاوت زيادي داشت. لحظهاي از گردانهاي خطشكن جدا نميشدو بوي شهادت ميدادو سرانجام در عمليات تكميلي كربلاي پنج مورخه7 اسفند1365با كولهباري از اخلاص و عشق به خداوندو دوستي اهل بيت(ع)به فيض عظماي شهادت نائل آمدو تولدي ديگر يافت.
حدود16سال داشت. رزمنده بسيجي بود كه باز به جبهه آمده بود. او را به عنوان دژبان در ورودي موقعيت عقبه لشكر،تعيين كرده بودند و بازرسي عبور و مرور خودروها را بر عهده داشت.
حاج حسين؛فرمانده لشكر به اتفاق دو نفر از مسؤولان ،در حالي كه سوار تويوتا بودند. قصد داشتند واردموقعيت شوند. دژبان كه همان بسيجي تازه وارد بود و آنها رانميشناخت،گفت:
دژبان :پس حق ورود نداريد.
يكي از همراهان خواست حاج حسين رامعرفي كنداما حاجي با اشاره او را به سكوت فراخواند. اصرار كردند. سودي نداشت. دژبان كارت شناسايي ميخواست.
همراه ديگر حاج حسين كه ديگر طاقتش طاق شده بود،گفت:
طناب و بنداز بريم ،حوصله نداريم.
دژبان در حالي كه اسلحه را به طرف آنها نشانه ميرفت،با لحني خشن گفت:«بلبل زبوني ميكنيد؟!زود بياييد پايين دراز بكشيد رو زمين كمي سينهخيز بريد تا با مقررات آشنا شويد. حاج حسين با فروتني خاصي كه داشتند به همراهان خود آهسته گفت:«هركار ميگويد انجام بدهيد».و از خودرو پياده شدند. همراهان نيز به پيروي از ايشان همين كار را كردند. وقتي كه پياده شدند،دژبان متوجه شد يكي از آنها يعني حاج حسين يك دست بيشتر ندارد،براي همين گفت:«خيلي خوب،تو سينهخيز نرو،اما ده مرتبه بشين و پاشو».
در همين حين مسؤول دژباني كه در حال عبور از آن حوالي بود،منظره را ديد؛سراسيمه و پرخاش كنان به طرف دژبان دويدوگفت:«برو كنار؛بگذار وارد شوند؛مگر نميداني ايشان فرمانده لشكر هستند».
با شنيدن اين سخن،حالت بيم و شرمساري شديدي در چهره دژبان هويداشد.
حاج حسين،بدون آنكه ذرهاي ناراحتي در چهره روحانياش مشاهد شود،با تبسمي حق شناسانه،دژبان را در آغوش گرفته،بوسهاي ازروي مهر بر چهره او زده وگفت:
-«اتفاقاوظيفهاش را خيلي خوب انجام داد». و پس از سپاسگزاري از دژبان به خاطر حسن انجام وظيفه،او را بدرود گفتند.
اول «اخلاص»و دوم«صداقت»دو عنصري بودند كه «حاج حسين » در دفاع مقدس به نيروهاي تحت امر خود آموخته بود.
«...وقتي ميرويد قرارگاه تداركات بگيريد،مهمات بگيريد،دروغ نگوييد،آمار اشتباه ندهيد. هرچه توي انبار داريد بگوييد. من نميخواهم اين بچههاي مردم غذاي شبهه ناك بخورند.
اگر آمار اشتباه داديد در جنگيدن آنها اثر ميگذارد. وقتي تيربار دشمن معبر را به رگبار ميبندد فقط خداست كه ميتواند بچهها را به سنگرهاي دشمن برساند. اگر مهمات آرپيجي را بيش از سهم خودتان گرفتيد،بسيجي به جاي اين كه آن را به تانك بزند توي هوا شليك ميكند. آتش منطقه را ميبيندو بر سدر دل او حاكم ميشود. شماوظيفه شرعي خود را انجام دهيد. خدا بقيه كارها را درست ميكند.»
نيمهشب مرحله پنجم عمليات رمضان بود. تماس با گردانها يك لحظه قطع نميشد و در نفر بر فرماندهي جاي سوزن انداختن نبود. همه پيامهاوصحبتها به حاج حسين ختم ميشد.
صداي امرالله گرامي،مهدي زيدي و موحددوست مدام از بيسيم شنيده ميشد. گردانهاي خط شكن كار خود را به نحو احسن انجام داده بودند.
بچههاي تخريب از سد معبر،دو معبر را باز كردند. گردانهاي پياده بدون تلفات،ميدان مين وسيع دشمن را پشت سر گذاشتند.
صبح شد. هوانيمه روشن بود كه پشت خاكريزنماز خوانديم،مهر ما خاك زمين كوشك بودو بعد راه افتاديم.
از خط اول عراقيها گذشتيم. روي يك بلندي،اطراف ما انفجار خمپارهها لحظهاي قطع نميشد. حسين دستور داد ايستاديم.
-«دوربين رابيار،بايد از اينجا كار بچهها را ببينيم،بعد ميريم جلو».
از روي خاكريز كه سكوي تانك دشمن بود به سرعت به طرف نفربر دويدم و دوربين به دست برگشتم و رفتم بالاي خاكريز.
عجيب بود. «حاج حسين»به خواب عميقي فرو رفته بود. پس از چهل و هشت ساعت بيخوابي و دويدنهاي بيوقفه،حالا از اينكه رزمندگان لشكر را مسلط بر اهداف تصرف شده ديده بود،آرامش يافته و به خواب عميقي فرو رفته بود. نيم ساعتي گذشت.
با انفجاري كه در نزديكي ما اتفاق افتاد،حاجي بيدار شد و به خط اول رفتيم.
در طلائيه هر لحظه حملات دشمن شديدترميشد. آتش توپ و خمپارههاي عراقيهاوجب به وجب زمين را سوزانده بود. ما همه جمع شده بوديم داخل يك سنگر تا از آسيبتركشها در امان باشيم. آتش كه سبك شد،آمديم بيرون پنج ،شش نفر از برادران شهيد شده بودند. حاج حسين هم دستش قطع شده و خون تمام بدن او را گرفته بود.
به او گفتيم،حاجي چطور شده؟!
گفت:چيزي نيست،يك خراش كوچك برداشته.
همه بچههاي گردان هاجوواج مانده بودند. باور نميكرديم دست حاج حسين قطع شده باشد.
همه ناراحت بودند،حسين زير آتش سنگين ،توي خط چكار داشت؟!
خودم را كه با او مقايسه كردم احساس كوچكي نمودم.
عراقيها همچنانآبش ميريختند و آمبولانس از ميان دود و آتش به طرف اورژانس حركت كرد.
حاج حسين وارد سنگر شهرك شد.
در نيمه راه عمليان كربلاي5 بوديم .حاج حسين بازديدي از عقبه لشكر داشت تا از اوضاع آنجا هم مطلع باشد و توان رزمي نيروهاي خود را براي ادامه عمليات بداند.
-سنگر ما شلوغ بود.آمدم اينجا،نيم ساعت بخوابم و بعد بروم منطقه...كنار سنگر دراز كشيد. پتويي زير سر ،مژههاش به هم رسيد.
سنگر ستاد هميشه شلوغ بود،تلفنها يك لحظه امان نميداد،زنگ پشت زنگ.
-خير،اينجا هم نميشود خوابيد،ظاهراوظيفه رفتن است.
حسين آقا بلند شد. پوتينها را به پاكرد. مثل هميشه آرام آرام،بند پوتينها را بست.
اين آخرين لحظه حضور سردار بزرگ درمحلي بود كه بسيار آن را دوست ميداشت،شهرك دارخوين،شهر شهيدان حاشيه كارون.
دو روز بعد در شهرك ماتم بود. عكس حسين در ميان شهيدان لشكر...
يك روز قرار بود تعدادي از نيروهاي لشگر امام حسين (ع) با قايق به آن سوي اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاي آن سوي آب، تنهايي و به طور ناشناس در ميان يكي از قايقها نشست و منتظر ديگران بود. چند نفر بسيجي جوان كه او را نميشناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خيرت بدهد ممكن است خواهش كنيم ما را زودتر به آن طرف آب برساني كه خيلي كار داريم.» حاج حسين بدون اينكه چيزي بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمي جلوتر بدون اينكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توي اين قايق نشستهايم و عرق ميريزيم، فكر نميكنيد فرمانده لشگر كجاست و چه كار ميكند؟» با آنكه جوابي نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوي كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگري است! فكر ميكنيد غير از اين است؟» قيافه بسيجي بغل دستي او تغيير كرد و با نگاه اعتراضآميزي گفت: «اخوي حرف خودت را بزن». حاج حسين به اين زوديها حاضر به عقبنشيني نبود و ادامه داد. بسيجي هم حرفش را تكرار كرد تا اينكه عصباني شد و گفت: «اخوي به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكني اگر يك كلمه ديگر غيبت كني، دست و پايت را ميگيرم و از همين جا وسط آب پرتت ميكنم.» و حاج حسين چيزي نگفت. او ميخواست در ميان بسيجي باشد و از درد دلشان با خبر شود و اينچنين خود را به دست قضاوت سپرد.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بوديم. حسين فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تداركاتي و امدادگري ميپرداختم. اول اسفند سال 1365 به بيمارستان شهيد بقايي اهواز آمد و در حالي كه با همان يك دست رانندگي ميكرد در حين گشت داخل شهر، شروع به صحبت كرد: «بابا من از شما خيلي ممنونم چون همه از شما راضي هستند به خصوص رييس بيمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم كردي.» من كه سربازي در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام دادهام وظيفهاي در راه نظام مقدس جمهوري اسلامي بوده، كار من در مقابل اين خدمت و فداكاري كه تو انجام ميدهي، هيچ است و اصلاً قابل مقايسه نيست.» اين آخرين ديدار ما بود و سالهاست كه مشام جان من از عطر خوش صحبتهاي حسين در آن روز معطر است.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
حسين دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را براي شهيد شدن كاملاً آماده كردهام.» او كه روحي متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتي متوجه شد ماشين غذاي رزمندگان خط مقدم در بين راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بيسيم از مسئولين تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشين ديگري بفرستند و نتيجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتي ماشين جلوي سنگر ايستاد و حاج حسين در حالي كه دشمن منطقه را گلوله باران ميكرد براي بررسي وضعيت ماشين از سنگر خارج شد. يكي از تخريبچيها در حال مصاحفه با او ميخواست پيشانياش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسين بر زمين افتاد. اصلاً باورم نميشد حتي متوجه خمپارهاي كه آنجا در كنارمان به زمين خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهاي موثر و درشتي به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسين از زمين به سوي آسمان پركشيد و پيشاني او جايگاه بوسه عرشيان گشت.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
در عمليات خيبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داده بود. حسين در اوج درگيري به محلي رسيد كه دشمن آتش بسيار زيادي روي آن نقطه ميريخت. او به ياري رزمندگان شتافت كه ناگهان خمپارهاي در كنارش به فرياد نشست و او را از جا كند و با ورود جراحتي عميق بر پيكر خستهاش، دست راست او قطع گرديد. در آن غوغاي وانفسا، همهمهاي بر پا شد. «خرازي مجروح شده! اميدي بر زنده ماندنش نيست.» همه چيز مهيا گرديد و پيكر زخم خورده او به بيمارستان يزد انتقال يافت. پس از بهبودي، رازي را براي مادرش بازگو كرد كه هرگز به كس ديگري نگفت: «حالم هر لحظه وخيمتر ميشد تا اينكه يك شب، بين خواب و بيداري، يكي از ملائك مقرب درگاه الهي به سراغم آمد و پرسيد: «حسين! آيا آماده رفتن هستي، يا قصد زنده ماندن داري؟» من گفتم: «فعلاً ميل ماندن دارم تا با آخرين توان، به مبارزه در راه دين خدا ادامه دهم.» به همين جهت او تا لحظه آخر، عنان اختيار بر گرفت و هرگز از وظيفهاش غافل نماند.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد- كتاب ره يافتگان وصال
حسين خرازي تصميم به ازدواج گرفته بود و براي عمل به اين سنت نبوي از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و ميخواهم با همين پول خانه و ماشين بخرم و زن هم بگيرم» بالاخره مادرم پس از جستجوي بسيار، دختري مؤمنه را برايش در نظر گرفت و جلسه خواستگاري وي برقرار شد و آن دو به توافق رسيدند. او كه ايام زندگياش را دائماً در جبهه سپري كرده بود اينك بانويي پارسا را به همسري برميگزيد. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبير انقلاب امام خميني (ره) برگزار شد. لباس دامادي او پيراهن سبز سپاه بود. دوستانش به ميمنت آن شب فرخنده يك قبضه تيربار گرنيوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وي هديه دادند و بر روي آن چنين نوشتند: «جنگ را فراموش نكني» فردا صبح حسين تيربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحهخانه تحويل داد و با تكيه بر وجود شيرزني كه شريك زندگي او شده بود به جبهه بازگشت.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در يكي از محلههاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم» خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه يافت و به تحصيل علوم در مدرسهاي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير ميگفت. حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظهاي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي و انقلابي داشت و به تدريج با امور سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. در آن دوره او را براي عمليات سركوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولي او از اين سفر به معصيت ياد كرد و حتي نمازش را تمام ميخواند. از همان روزهاي اول انقلاب در كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان قامت به لباس پاسداري آراست و لحظهاي آرام نگرفت. يك سال صادقانه در اين مناطق خدمت كرد و مأموريتهاي محوله او را راهي گنبد نمود. با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد و در اولين خط دفاعي مقابل عراقيها در منطقه دارخوين مدت نه ماه، با تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي بسيار كم استقامت كرد و دلاوراني قدرتمند تربيت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع) را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشانيها، به لشگر امام حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايي ميرفت و تدبير فرماندهياش مبني بر اصل غافلگيري و محاصره بود حتي در عمليات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش شركت داشت و در تمامي عملياتها پيشقدم بود. حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت ميكرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي، شجاعت كمنظيري داشت. معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي بود و در آموزش نظامي و تربيت نيروهاي كارآمد اهتمام ميورزيد. حساسيت فوقالعاده و دقت زيادي در مصرف بيتالمال و اجراي دستورات الهي داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي ميآمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مينشست و در اسرع وقت به جبهه باز ميگشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مينمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر گرديد و انفجار خمپارهاي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجياش ميهمان خاك شد.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد اسلام- كيهان اسفند 81- ره يافتگان وصال
خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام:
- ما لشگر امام حسينيم، حسين وار هم بايد بجنگيم، اگر بخواهيم قبر شش گوشه امام حسين (ع) را در آغوش بگيريم كلامي و دعايي جز اين نبايد داشته باشيم: «اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد.»
- اگر در پيروزيها خودمان را دخيل بدانيم اين حجاب است براي ما، اين شايد انكار خداست.
- اگر براي خدا جنگ ميكنيد احتياج ندارد به من و ديگري گزارش كنيد. گزارش را نگه داريد براي قيامت. اگر كار براي خداست گفتنش براي چه؟
- در مشكلات است كه انسانها آزمايش ميشوند. صبر پيشه كنيد كه دنيا فاني است و ما معتقد به معاد هستيم.
- هر چه كه ميكشيم و هر چه كه بر سرمان ميآيد از نافرماني خداست و همه ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد.
- سهلانگاري و سستي در اعمال عبادي تاثير نامطلوبي در پيروزيها دارد.
- همه ما مكلفيم و وظيفه داريم با وجود همه نارساييها بنا به فرمان رهبري، جنگ را به همين شدت و با منتهاي قدرت ادامه بدهيم زيرا ما بنا بر احساس وظيفه شرعي ميجنگيم نه به قصد پيروزي تنها.
- مطبوعات ما جنگ را درشت مينويسد، درست نمينويسد.
- مسأله من تنها جنگ است و در همانجا هم مسأله من حل ميشود.
- همواره سعيمان اين باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داريم و شهدا را به عنوان يك الگو در نظر داشته باشيم كه شهدا راهشان راه انبياست و پاسداران واقعي هستند كه در اين راه شهيد شدند.
- من علاقمندم كه با بيآلايشي تمام، هميشه در ميان بسيجيها باشم و به درد دل آنها برسم.
... از مردم ميخواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند، راه شهداي ما راه حق است، اول ميخواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا ميخواهم كه ادامهدهنده راه آنها باشم. آنهايي كه با بودنشان و زندگيشان به ما درس ايثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولين عزيز و مردم حزبالهي ميخواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشا و بيحجابي زدهاند در مقابل آنها ايستادگي كنيد و با جديت هر چه تمامتر جلو اين فسادها را بگيريد.
استغفرالله، خدايا امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سوال نكير و منكر در روز محشر و قيامت، به فريادم برس. خدايا دلشكسته و مضطرم، صاحب پيروزي و موفقيت تو را ميدانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدايا تا زمان عمليات، فاصله زيادي نيست، خدايا به قول امام خميني [ره] تو فرمانده كل قوا هستي، خودت رزمندگان را پيروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمين بكن. خدايا! از مال دنيا چيزي جز بدهكاري و گناه ندارم. خدايا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فيض عظماي شهادت نصيب و بهرهمندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... ميدانم در امر بيت المال امانتدار خوبي نبودم و ممكن است زيادهروي كرده باشم، خلاصه برايم رد مظالم كنيد و آمرزش بخواهيد.
منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد |